یک کلام دوستی...
....
ای دل آرام باش چرا بی تابی میکنی مگر با بی تابی کردنت چیزی عوض میشود !نه نمی شود هیچ چیز حتی ذره ای عوض نمی شود حتی ذره ای....!
آرام باش دیگر نمی خواهد بی تابش باشی او خودش گفت یادت نیست.... همان روز گفت ،همان روزی که تو حواست نبود، همان روزی که داشتی ارزو هایت را در ذهنت برایش آرام و شمرده میگفتی تا فراموش نکند اما غافل شدی از نگاه پر معنای آن روزش از گذشته ات .... فک کردی آمدن روز های جدید همه چیز را عوض می کند اما باز هم فراموش کردی آمدن روزای جدید تنها ب آن معنا نسیت که تو می گویی معنا هایی دارد ک اگر می دانستی یا خود میگفتی کاش این روز ها نیامده بودند...کاش...
اما دیر است ...خیلی ...این را هم خودش گفت یادت آمد؟ پس دلیلی ندارد ...
یه هفته ی جان فرسا گذشت ..راحت شدیم
یه عالمه قراره خوش بگذره.....
یه عالمه....
قطار..
اتوبوس...
پادگان..
..شهدا واقعا ممنونم
نمی دانم با نبودنت چه کنم ؟ همیشه دلم را با دوست داشتنت آرام می کردم ،دلم را با وعده ی دیدارت آرام می کردم
به دلم می گفتم بی قراریت تمام می شود و روزی به شیرینی دیدار ختم می شود
دیگر خسته شده ام چه قدر تلخی انتظار را با وعده ی دیدارت تسکین دهم
کجایی .....
نمی تواتم محبوبم .......
گنجشک وخدا ...
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود!!
خدا گفت : چیزی بگو...!!
گنجشک گفت : خسته ام ......
خدا گفت : از چه.....؟؟!!
گنجشک گفت : از تنهایی ، بی کسی ، بی همدمی ، کسی تا به خاطرش بپری ، بخوانی ،
او را داشته باشی.....!
خدا گفت : مگر مرا نداری.....؟؟!!
گنجشک گفت : گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند..!!
خدا گفت : آیا هرگز به ملکوتم آمده ای ....؟؟!!
گنجشک ساکت شد.......!!
خدا گفت : آیا همیشه در قلبت نبودم ؟؟!!
چنان از غیر پرش کردی که دیگر جایی برایم نمانده.....
چنان که دیگر توان پذیرشم را نداری....
گنجشک سر به زیر انداخت ، چشم های کوچکش از دانه های اشک پر شد..
خدا گفت : اما همیشه در ملکوتم جایی برای تو هست....
بیا........
گنجشک سر بلند کرد ، دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود...
گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود....
به سمت ملکوت.....
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و كوچك كنار راه ایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت:
چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن؛
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی وبی رهاورد برگردی. كاش میدانستی
آنچه درجستوجوی آنی، همینجاست...
مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه
لذت جست و جو را نخواهد یافت.
و نشنید كه درخت گفت: اما من جست و جو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را
کسی نخواهد دید، آن جز كه باید.
مسافر رفت و كولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ پست.
مساافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود...
به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا.
بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایهاشنشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز كه میرفتی،
در کوله ات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال
رفتم و پیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست ...
بارون رو دوست دارم
چون بارون نزدیک ترین و زیباترین جاده آسمون به زمینه
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که
دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره
آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج
می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.
-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در
حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که
گویی هرگز نزیسته اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...
سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی
بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند
انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال
زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.
- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین
ها است.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه
احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که
دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"
کاشی پیوسته به خاطرات و از لای دفترچه خاطراتتون و اون شیار های مغز های پیچ واپیچتون بیارین بیرون!
وقتشه یکم نگاش کنین!...( آن دخترک گستاخ و بازیگوش که آوازش چه خوش لرزلند دل هارا چه خوش گریاند چشم ماندنی هارا...)
وقتش نیست؟؟؟
وقتشه اون عاشق 12 تایی...
اون سرطان زده...
که توکاشان خودکشی کرد ولی رنگ تری دنت ندید...
اون سیب و گلابی ...
اون..
کاشی پیوسته به خاطرات...
توچشماتون جون بگیره...
بلکه
این
سکوت تلخ
بشکنه ........
| Design By : Pichak |


